ميگفت چرا شعر بگويم، وقتي اين همه شاعر خوب هست؟
ميگفت چرا تلاش كنم يك كارگردان خوب بشوم، وقتي اين همه فيلم خوب براي ديدن هست؟
به خودش مي گفت چرا بايد كارهاي فني ياد بگيرم وقتي ديگران هستند كه انجاماش دهند؟
پيش خودش فكر كرد چرا بايد...
روزي معشوقهاش را داشت نگاه مي كرد كه دستش در دست ديگري بود؛ شنيد كه كسي به او گفت: چرا بايد عاشق بشوي وقتي ديگران از تو عاشقتر هستند