نمیدانم این شبها و روزها را سرانجامی است یا نه؟ دوست تازه یافتهام میگفت باید برای خود نخواستن را همیشه در دستور کار داشته باشیم. همیشه اینطور بودهام یا بهتر بگویم همهی سعیام این بوده که اینطور باشم. کاش توانسته باشم.
اما هیچ وقت یاد نگرفتم تند نباشم. شاید در این خلوتگاه تمرین تند نبودن بکنم، چیزی عایدم شود. خیلیها را این گونه رنجاندهام و بر این روش گاه بد بر کسی تاختهام.
شاملو میگوید: انسان دشواری وظیفه است. اما این دشواری بدجور ملعبهی دست مغروران و شهرتطلبان شده. میبینم که با یک چیز کوچک چهطور به خود میبالند. آنچنان بالیدینی که فخرفروشی است به مردم، به ما.
از چند ماه پیش آدمهای جدیدی به زندهگیام پا گذاشتهاند که هر کدامشان دنیای جدیدی نشانام دادهاند. چهقدر چیز هست که من باید یاد بگیرم. چه قدر چیز هست که نمیدانم و چه قدر چیز بیهوده است که بیهودهتر به آن دل بستهام.
باید همیشه انسان را رعایت کنم.
خبر شدم که زوج آینده به دیدارمان میآیند در روزهای آتی. روزهای پرخاطرهیی باید باشد...
کاش همیشه انسان را توانسته باشم که رعایت کنم... اما به راستی چهگونه میشود انسان را رعایت کرد...
نمیدانم اینجا میآیم چرا انقدر پرت مینویسم...
برچسبها: انسان