این روزها خیلی دلام میگیرد، و نباید آن را بروز دهم. چرا که کسی کنارم هست، که نباید آن را ببیند. و خب؛ این سخت است.
فردا نمایشگاه کتاب تهران شروع میشود و قلب من در آنجا میتپد. در میان کتابها، جایی که بهترین خاطرههای زندهگیام از آنجا است... جایی ذهن من کاوشگرانه به هر سو میگشت و هر سو میچرخید و هر لحظه منتظر کسانی بود که بیایند و به آن شوق امانی بدهند...
امروز شادی و افشین عقد کردند... چهقدر خوشحال شدم...
برچسبها: کتاب