من نه منم

about me

contacte me






آرشیو

03 February 2005
05 February 2005
09 February 2005
19 October 2006
02 November 2006
06 November 2006
13 December 2006
22 March 2007
28 March 2007
20 April 2007
26 April 2007
30 April 2007
20 May 2007
22 May 2007
07 June 2007
09 June 2007
10 June 2007
11 June 2007
12 June 2007
15 June 2007
18 June 2007
20 June 2007
24 June 2007
25 June 2007
27 June 2007
02 July 2007
18 July 2007
13 August 2007
17 August 2007
09 September 2007
28 November 2007
08 September 2008
17 September 2008
18 September 2008
06 January 2009
17 April 2009
19 April 2009
04 May 2009





دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

این روزها خیلی دل‌ام می‌گیرد، و نباید آن را بروز دهم. چرا که کسی کنارم هست، که نباید آن را ببیند. و خب؛ این سخت است.
فردا نمایش‌گاه کتاب تهران شروع می‌شود و قلب من در آن‌جا می‌تپد. در میان کتاب‌ها، جایی که بهترین خاطره‌های زنده‌گی‌ام از آن‌جا است... جایی ذهن من کاوش‌گرانه به هر سو می‌گشت و هر سو می‌چرخید و هر لحظه منتظر کسانی بود که بیایند و به آن شوق امانی بدهند...
امروز شادی و افشین عقد کردند... چه‌قدر خوش‌حال شدم...

برچسب‌ها:

نوشته مديار @    ۶:۵۸ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

نمی‌دانم این شب‌ها و روزها را سرانجامی است یا نه؟ دوست تازه یافته‌ام می‌گفت باید برای خود نخواستن را همیشه در دستور کار داشته باشیم. همیشه این‌طور بوده‌ام یا بهتر بگویم همه‌ی سعی‌ام این بوده که این‌طور باشم. کاش توانسته باشم.
اما هیچ وقت یاد نگرفتم تند نباشم. شاید در این خلوت‌گاه تمرین تند نبودن بکنم، چیزی عایدم شود. خیلی‌ها را این گونه رنجانده‌ام و بر این روش گاه بد بر کسی تاخته‌ام.
شاملو می‌گوید: انسان دشواری وظیفه است. اما این دشواری بدجور ملعبه‌ی دست مغروران و شهرت‌طلبان شده. می‌بینم که با یک چیز کوچک چه‌طور به خود می‌بالند. آن‌چنان بالیدینی که فخرفروشی است به مردم، به ما.
از چند ماه پیش آدم‌های جدیدی به زنده‌گی‌ام پا گذاشته‌اند که هر کدام‌شان دنیای جدیدی نشان‌ام داده‌اند. چه‌قدر چیز هست که من باید یاد بگیرم. چه قدر چیز هست که نمی‌دانم و چه قدر چیز بی‌هوده است که بی‌هوده‌تر به آن دل بسته‌ام.
باید همیشه انسان را رعایت کنم.
خبر شدم که زوج آینده به دیدارمان می‌آیند در روزهای آتی. روزهای پرخاطره‌یی باید باشد...
کاش همیشه انسان را توانسته باشم که رعایت کنم... اما به راستی چه‌گونه می‌شود انسان را رعایت کرد...
نمی‌دانم این‌جا می‌آیم چرا انقدر پرت می‌نویسم...

برچسب‌ها:

نوشته مديار @    ۶:۳۶ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

نمی‌دانم چه شد که پس از مدت‌ها این‌جا سری زدم. جایی که شاید روزگاری قرار بود محل فریادهای‌ام باشد، تبدیل به خلوت‌گاهی شده...
شاید برای این آمدم این‌جا که چیزی بنویسم و کسی نبیند. همیشه دوست داشتم چیزهایی بنویسم که کسی آن را نخواند یا هول آن را داشته باشم که کسی آن را نخواند...
دفتر خاطرات و دفتر عاشقانه‌های کودکی و نجوانی همیشه این‌گونه بودند...
این روزهای سال، پر خاطره‌ترین روزهای عمرم است...
همیشه این روزها چیزی در دل‌ام سنگینی می‌کند...
همیشه حسی گنگ و خوش‌آیند و آشنا و دل‌آشوب مرا احاطه می‌کند...
دیشب جای‌ام خالی بود، این روزها جای‌ام خالی است، جای‌ام بیش‌تر از همه جا پیش خودم خالی‌ است...

برچسب‌ها:

نوشته مديار @    ۵:۴۰ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

دیدی یک سال گذشت از شب یلدا و من و تو هنوز می خوانیم:
بیا رسید وقت درو
مال منی از پیش ام نرو
بیا سرکارمون بریم
درو کنیم گندمارو
نوشته مديار @    ۷:۵۵ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

چندی بود که یک بیمار روانی می‌خواست آن‌چه را که داشتیم از ما بگیرد. نتوانست. بعد از او کس و یا کسانی به همین قصد وارد شده‌اند، تلفن می‌زنند و کامنت می‌گذارند.... آن‌چه که میان ما است از بین رفتنی نیست. تلاش بی‌هوده و گرگی پیشه کردن و در خف نشستن به قصد ضربه زدن و مانند مریض احوالان سر به دیوار کوفتن و از سر بی‌چاره‌گی پرت گفتن و نیش زدن چون کرکسی گشوده بال و ... بر هوا است و سر آخرش درمانده‌گی است که از همان ابتدای‌اش داشته و دارند و خواهند داشت.
با نگاهی سر از نفرت به شما می‌نگریم. با نگاهی که به آهی می‌ماند، به آهی که بر چشمان‌تان می‌نشیند و تا عمر کورتان می‌کند.
نوشته مديار @    ۷:۳۵ قبل‌ازظهر |

ارسال به بالاترین



چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷



در آغوش ات که قراری نیست

در چشم های ات که آرامشی از راستی است

و پاکی...

برچسب‌ها:

نوشته مديار @    ۱۰:۵۶ قبل‌ازظهر |

ارسال به بالاترین



دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

مستان سلامت می‌کنند
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند
وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر ساقی را بگو
آن میر ساقی را بگو
مستان سلامت می‌کنند
وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو
وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند
وان شور و سودا را بگو
وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه‌رو را بگو
آن چشم جادو را بگو
آن شاه خوش‌خو را بگو مستان سلامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند! مستان سلامت می‌کنند!
ای جان جان ای جان جان، ای تو چنین و صد چنان مستان سلامت می‌کنند
این‌جا کسی با خویش نیست
یک مست این‌جا بیش نیست
این‌جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می‌کنند...
برای شیدا
{+} مولانا
نوشته مديار @    ۱:۳۷ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



Free counter and web stats