من نه منم

about me

contacte me






آرشیو

03 February 2005
05 February 2005
09 February 2005
19 October 2006
02 November 2006
06 November 2006
13 December 2006
22 March 2007
28 March 2007
20 April 2007
26 April 2007
30 April 2007
20 May 2007
22 May 2007
07 June 2007
09 June 2007
10 June 2007
11 June 2007
12 June 2007
15 June 2007
18 June 2007
20 June 2007
24 June 2007
25 June 2007
27 June 2007
02 July 2007
18 July 2007
13 August 2007
17 August 2007
09 September 2007
28 November 2007
08 September 2008
17 September 2008
18 September 2008
06 January 2009
17 April 2009
19 April 2009
04 May 2009





دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶


بعد از آن خودکشی نا به هنگام که فرجام همه ی فرجام ها بود انگار، رسم عاشقانه ام برای چندمین بار در نگاه ات شکست. بوسه های شلاق خورده هنوز از التهاب و زخم می سوزند و درک چه ها کشیدن را در امتداد زمانی که می گذرد و کسی به دیدنش نگاهی مشتعل نمی کند؛ رسوب می دهند.
دل هره ی مرداب گرفته روزها را،
به گمانم باید رفت،
که من در درازنای شب های بی انتهای یلدا خواهم مرد.
به گمانم خسته ام،
هنوز آن خیابان طعم شعرهایی را می دهند که ملتهبانه در آن می نوشتم! و هنوز می نویسم بی آن که بگذارم به خوانش اش کسی دست یازد.
از آن دژرفتاری که چنان کرد و این چنین خواست زمین را از زخم خونابه به سیلاب روان است و روان است و روان است.
به گمانم باید رفت،
طعم رفتن گرفته میهن دوستی ترک خورده،
هر چه انتظار،
هر چه بی قراری،
هر چه تنهایی،
هر چه سودایی؛
کشیدم، بودم، ماندم، داشتم.
به گمان باید رفت، به گمانم باید سوخت، باید ساخت، باید سرود
. به گمانم از این تنهایی میوه های درختان از این پس دیر خواهند رسید و سبزی های دوره گرد خواهند پوسید.
به گمانم فردا از این تنهایی کتاب های پر خواننده و شعرهای بی بدیل و سوابق پر افتخار ادبی پدید خواهد آمد، امام طعم دریاچه یی خوش بختی, که شور می شود را چه کنم؟
به گمان از وقتی قصه نویس چشم های خشکیده شدم، نفس زمان بند آمد.
پاسی از شب ها سپیدناکی رو به رو تمنای محال روایت آن خزینه ی بی مهر و ماه را می کند و فسوس که می نویسم گندم وار؛ چرا که جوانه ی سبزی در این دیار دیده از خاک تاریک به آسمان آبی پر نمی دهد.
واژهای شبح وار از اتاق خالی عبور می کنند و تن به آسایش شب نمی سپارند.
در آغوش یک گناه یخ می بندد سمفونی زیستن
مرده گان از آسمان فرومی ریزند
من خیال بافانه هنوز احساس می کنم
صبح و دریا و زنده گی
شبیه چشمان تواند
ولی می دانم که بی هوده وا داده ام
نوشته مديار @    ۱۱:۴۴ قبل‌ازظهر |

ارسال به بالاترین



Free counter and web stats