من نه منم

about me

contacte me






آرشیو

03 February 2005
05 February 2005
09 February 2005
19 October 2006
02 November 2006
06 November 2006
13 December 2006
22 March 2007
28 March 2007
20 April 2007
26 April 2007
30 April 2007
20 May 2007
22 May 2007
07 June 2007
09 June 2007
10 June 2007
11 June 2007
12 June 2007
15 June 2007
18 June 2007
20 June 2007
24 June 2007
25 June 2007
27 June 2007
02 July 2007
18 July 2007
13 August 2007
17 August 2007
09 September 2007
28 November 2007
08 September 2008
17 September 2008
18 September 2008
06 January 2009
17 April 2009
19 April 2009
04 May 2009





پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

...مثل ول گرد ها چرخيدن آغازيدم و ميوه هاي هرزه ي هر باغي را يك به يك چيدم و هر چه قدر كه خواستم هوس كردم، كه هر چه باداباد. فراموشم نبود كه هر چه هست زير تيغ است و هست كوچه هايي كه انتهاي شان بن بست است. فراموشم نبود اما از سر لجاجت و ناپرهيزي هر چه مي توانستم به آغوشش دل باختم.
فراموش ات كردم مرد. بعد از آن همه سال كه هيچ وقت طعمي از چهره ي تو نگاهم نچشيد، هنگامي كه يافتم ات، فراموش ات كردم. آن هنگام كه بودي را از ياد ببر، كه آن هنگام طفلي بودم كه ديدن را از سر ناتواني نمي ديد.
بعدها كه نبودي ديدم ات. پشت حرف ها و خاطره ها و دلتنگي هاي هر لحظه. از روي قاب هايي كه هر سال تصويري از مردي سپيدمو روي آن نقش مي بست. مردي كه از پس پشت همه ي اين ها درك كردم كه سال ها بعد بايد به دامان مادر گيتي پاي مي نهاد.
فراموش كردم، هم تو را هم حرف هايت را. فراموش كردم آن جمله ي آخر را كه نمي خواستم و نمي توانستم باورش كنم. فراموش كردم كه محكوم به مردابي نشوم كه سر آخر به لجن مي كشاند هستي ام را. فراموش كردم كه اين ها را همه گفتي بودي.
نمي دانم و نفهميدم كه چرا آن چه گفتي حقيقت يافت. نمي دانم چرا خدا به من و تو تنها يك ساعت وقت داد. همان خدايي كه...
من پريشان يك جمله بودم براي شروع، ذهنم از هلهله ي كلمات شلوغ بود. تو شروع كردي؛ گفتي از هميشه ي احساس ات كه فكر مي كردي من و تو تنها يك بار صداي يك ديگر را مي چشيم و ديگر فرصتي نخواهيم داشت. گفتي كه اين فرصت از صداي تو باشد و من جمله گي گوش باشم. و من همه گوش شدم تا آوازي را پذيرا باشم كه بند بند وجودم را به نرمي مي نواخت.
تو گفتي؛ از همه چيز، از رويا، از قبيله، از دنيا، از فلان ده كده در سومالي، از كودكان گرسنه ي فلان جزيره ي در نقشه نيامده، از سفره هاي رنگارنگ شب هاي برفي كريسمس، از نقطه نقطه تاريخ، از رفقا و از آن سالار مردي كه من و تو هر چه داريم از اوست. راست مي گفتي قهرمان پدر بود.
از هدف ادبيات گفتي، از اين كه در دل نوشته هاي ام عقده گشايي نكنم. گفتي كه هدف ادبيات اين نيست كه من در آن سر گردان كلمات ضجه بزنم. از پيرمرد، قصه ها گفتي، كه يك روز دل به دريا زد و با آن مرد ديگر چه قصه ها از ادبيات گفت، از غم واژه هاي مادر گفتي.از "توازن قوا" كه اين هميشه يادگارم از توست. از خاطره ها گفتي. از آدم هايي كه سوختند و به بازي گرفته نشدند...
تو مي گفتي و من با تمام وجود حس مي كردم تو را، تو مي گفتي و نمي شنيدي كه من آرام و بي صدا گريه مي كردم صداي ات را، گريه مي كردم آغوش ات را، كلام ات را و گريه مي كردم فرصت آغوشي را كه شايد هيچ گاه ميسر نشود.
گفتي اين بار آخر است و همچنان بار آخر مانده و هنوز دانستنش را فهم ندارم. هم من هستم، هم تو مرد. اما ماه ها گذر كرده و صداي ات آرزوي محالي شده.
در مردستان پنج نفره ي من مرد اول تويي. آن شب تو هم هم پاي مردان ديگر مردستانم گفتي كه من "انسان را رعايت كرده ام" و به تهديد گفتي واي بر من اگر زين پس اين چنين نباشم و به همه چيز قسم كه تا آن جا كه... . گفتي و گفتي تا رسيدي به پرسش، از دوست پرسيدي، پاسخ كه شنيدي گفتي: "تسليت" پيغامش برم. شوخي اش گرفتم، گرچه با جديت محض از آن مي گفتي. به احترام ات، به احترام مقدس و اهواريي كه به تو داشتم و دارم، من كه اعتراض اولين خصيصه ام است خاموش ماندم. اما تو گفتي و بر حذرم داشتي از خطا، گفتي اگر قبول نمي كنم دست كم فراموش نكنم.
و من فراموش كردم. سرم به سنگ خورد. براي بار هزارم خطا كردم. اما قول مي دهم مرد. قول مي دهم كه اين بار آخر است. چرا كه اين بار به جز معني سنگ، معني خون را هم فهميدم.كاش مي شد امشب صداي مردانه ات را شنيد، اما نيستي، نيستي كه ببيني امشب همه ي مجتباي تو يك جا فرو ريخت، چون حرف آخرت را گوش نداده بود.
شايد اين روزها كاري كنم كه آن بار، بار آخر نباشد...
نوشته مديار @    ۵:۲۸ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



لعنت به تو مديار، لعنت به تو كه به كثيف ترين واژه ي عالم دلبسته گي مدام داري، لعنت به تو كه استفراغ يك دروغ از دهان يك تمنا، تو را بر خرزهره ي دروازه هاي بهشت مي نشاند.لعنت دمادم بر تو كه ديريافته ترين موجود هستي ، چرا كه حضور تكراري جمله ها را در شب هاي شمع آجين به تحملي رويا گونه به سفاهت مي نشيني و نمي فهمي كه اين در تو مي رسد، از تو بر مي گذرد، بي آن كه واپس نگرد
***
سلاخ نمي گريد استاد. سلاخ قطعه قطعه مي كند همه ي بودن را. همان به كه به پرواز شك كرده باشي.چه شب هاي ظلمت نوش بي باده و بي خاطره اي آمد و رفت و لياقت شك كردن در قاموس بي ناموس چند خاطره و چند ديوان شعر به تماشا نشستن شد دروغ را.
***اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با طوفان
نوشته مديار @    ۵:۲۷ بعدازظهر |

ارسال به بالاترین



Free counter and web stats